قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
140
تاريخ نگارستان ( فارسى )
خونآشام بهرام بر فيلان و شيران تيرباران كردند آنها از ضرب تير جان شكار روى بوادى فرار آورده بقول طبرى قريب سى هزار سوار پايمال شد و تركان از آن دستبرد انگشت حيرت بدندان گرفته روى ستيز برتافته پاى در وادى گريز نهادند و ساوه شاه در حين انهزام سپاه خواست كه از تخت به زير آمده بر اسب جهنده برآيد بيكبار بهرام رسيده تيرى چنان بر شكمش زد كه بمرد و مآل حال بقيه السيف رسيد بدانچه رسيد . [ 262 - دستار سر البارسلان . ] 262 من النوادر سلطان طاقيهء بلندى بر سر مينهاد و محاسنش نيز بغايت كشيده بود چنان كه از كلهء كلاهش تا پائين لحيهء وى دو گز بود و در وقت گوى باختن و قبق تاختن محاسن خود را سه گره ميزد آخر استيلا و استقلال او به جائى رسيد كه هزار و دويست پادشاه و پادشاهزاده در پيش تختش كمر بستند . [ 263 - كوتوال خوارزمى و الب ارسلان . ] 263 من بدايع الوقايع چون تمامت ايران الب ارسلان را صافى شد در سنهء 465 خمس و ستين و اربعمأة بعزم تسخير ماوراء النهر با لشكريان از جيحون گذشته در كنار آب قلعهء رزلم را مسخر گردانيدند و يوسف كوتوال خوارزمى را پيش سلطان آوردند سلطان از او احوال مىپرسيد و او درشت جواب ميداد بسياستش حكم رفت يوسف كاردى از موزه بركشيده متوجه سلطان گشت بيت : بشويد چو از جان خود دست پاك * زند كارد بر خواجه كمتر غلام جانداران ارادهء قصد او كردند سلطان چون بر شصت خود اعتقاد تمام داشت ايشان را مانع آمده سه چوبهء تير بر او انداخت هرسه كارگر نيامده رد شد و با آنكه در آنوقت هزار غلام خاص به غير از امرا و خواص در بارگاه حاضر بودند همه از صدمه آنواقعه هولناك پراكنده شده سلطان خواست كه از تخت به زير آيد گوشهء دامانش بر كنار سرير بند شده آونگان گرديد و او دررسيده سلطانرا چند زخم زد سعد الدوله عارض خود را بر بالاى سلطان انداخت و او نيز زخمى چند خورده يوسف همچنان كارد در دست ميرفت جامع فراش نيشابورى كه مهتر آنطايفه بود چنان ميخكوبى بر سرش زد كه از پاى درآمد سلطان گفت در جميع عمر خود به غير از امروز خودبين نبودهام نظم : مرا پير داناى مرشد شهاب * دو اندرز فرمود بر روى آب يكى آنكه در خلق بدبين مباش * دگر آنكه در خويش خودبين مباش و در اين روز دوبار نفس اماره سركشى كرد يكى آنكه صباح بر پشتهء برآمده سواد لشكرم به نظر درآمد از غايت كثرت چنان بخاطرم خطور كرد كه من بعد كسى با من مقابله و مقاتله نتواند كرد ديگر آنكه بنابر فرط غرور جاندارانرا از قصد او منع كردم تا آخر اين يكتن مرا هلاك كرد بيت : چيره زبون شد چو ضعيفش گزيد * شه ز مگس در پشهخانه خزيد